حال دیگر ارام و قرار
برای دلی که بی قرار می تپد؛
دیده ای که در انتظارت بی تابی می کند؛
خلوت دستانی که از التماس گرمای دستانت پر می شود، معنایی ندارد.
این همه پریشانی و پریشانی همه از دلتنگی برای توست!
کاش شب وقتی که تنها می شویم
با خدای یاس ها خلوت کنیم
کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه ها یادی کنیم
ما همه روزی از اینجا می رویم
کاش این پروانه را باور کنیم
کاش مثل اشک چشمه سار
گونه ی نیلوفری را تر کنیم
اگه از او تعریف کنی . دروغ گویی
اگه تعریف نکنی واسه چی خوبی ؟
اگه همیشه با او موافق باشی . زن ذلیلی
اگه با او مخالف باشی . اصلا اونو درک نمی کنی
اگه زیاد بری دیدنش . جلفی
اگه کم بری دیدنش . دوستش نداری
اگه شیک لباس بپوشی . سوسولی
اگه بد لباس بپوشی . خنگی
اگه صحبت کنی . پر حرفی
اگه صحبت نکنی . بهش توجه نمی کنی
به نظر شما پس چه کار کنیم؟![]()
من در وبلاگ نویسی تازه کار نیستم و تقریبا دو سالی هست که اومدم جزء وبلاگ نویسان
اما این وبلاگ رو تازه درست کردم. بگذریم میخواستم بگم از همون دوسال پیش که به جمع
وبلاگ نویسان اومدم با گذاشتن عکس و آهنگ توی وبلاگ مشکل دارم اگه کسی از دوستان
منو راهنمایی کنه ممنون میشم.
تو بگو،تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم؟ وقتی دستان عاطفه ی تو نیست،
وقتی صدای مهربانت نیست،وقتی اغوش گرمت نیست،وقتی خانه خالی
از عطر تن توست، وقتی روز و شبم دلتنگ نگاه توست ؛ تو بگو با
دلتنگی هایم چه کنم؟ که دیگر کسی را برای تقسیم شادی هایی که نیست
و غم هایی که هرروز فزون تر می گردند ندارم؛که دیگر در این خانه
دستی برای فشردن دستان خسته ام دراز نمی شود ، لبخندی به لب
نمی نشیند و لبی ترنم محبت نمی سازد. تو بگو، تو بگو با دلتنگی هایم
چه کنم؟
تو بگو که حال دیوانه ی دیوانه ام! دیوانه ی نگاه هایی که حرارتشان را
باخته اند. دیوانه ی دستانی که شور فشردن ندارند و لبانی که به تبسم
نمی نشینند. دلتنگم،دلتنگ باز گشت عاطفه هایی که گریخته اند.
تو بگو،تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم ؟
ريخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
كوه خاموش است.
مي خروشد رود.
مانده دردامن دشت
خرمني رنگ كبود.
سايه آميخته با سايه.
سنگ با سنگ گرفته پيوند.
روز فرسوده به ره مي گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پي يك لبخند.
جغد بر كنگره ها مي خواند.
لاشخورها، سنگين،
از هوا، تك تك، آيند فرود:
لاشه اي مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش،
زير پيشاني او
مانده دو گود كبود.
تيرگي مي آيد.
دشت مي گيرد آرام.
قصة رنگي روز
مي رود رو به تمام.
شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود مي نالد.
جغد مي خواند.
غم بياميخته با رنگ غروب.
مي تراود ز لبم قصة سرد:
دلم افسرده در اين تنگ غروب.
فقط یک بهانه فقط یک تلنگر برای شکستن شیشه اشک کافیست ولی مطمئنم که تو ان را نمی شکنی زیرا بسیار زرنگتر از انی که در گریه هایم غرق شوی.
تنها برای تو می نویسم
برای چشمان تو که برق چشمانم را زنده می کنند.
برای دستان تو که گرمای عشق را خجالت زده می کنند.
برای لبانت که جز ترنم های محبت را نمی بوسند.
برای قلب مهربانت که جز عاطفه در ان نمی ماند.
برای تو می نویسم که وجودت همه خوبی و صفاست.
برای تپش های قلبت که نبضم را به زدن وا می دارند.
برای نگاه های پر مهرت که حسرت را در نگاهم زنده می کنند،
حرف هایت که جوانم می کنند،ارزو هایت که رویاهایم را قوت
می بخشند.
برای تو که وازه خواستن با وجودت معنا می شود؛عاشقی به
پایت می افتد و اشک های التماس دامانت را تمنا می کنند.
برای تو که با صدایت،تیک تاک عقربه های ساعت رنگ می گیرد!
برای تو که در نبودنت، اسمان ابی ست، سپیده زیباست و شمارش
ستا رگان دیدگانم را به خواب می سپارند.
با توست که روز و شب معنا دارد؛تنها برای تو می نویسم؛
برای تو . . .

