من کلاغی غریب وتنهایم بی تو نایی نمانده در پایم
نغمه هایم همیشه غمگین است سرنوشت کلاغ ها این است
یک شب از دورها صدایم کن خسته وزخمی دعایم کن
همیشه فاصله ها هست
چرا گله کنم که سرنوشت می بردم
به یک مسیر پر فرازو نشیب به سنگ لاخ حوادث
چرا گله کنم چرا
ببین نگاه کن به تیره بختی من که هر جا برم
آسمان همین رنگ است
همیشه دلم تنگ است
در انتظار چه می مانم
به انتظار که می مانم
میان انچه بخواهم وانچه هست
همیشه فاصله ای است
چرا گله کنم چرا؟

محبوبم! دستانت را دراز کن، دستانت را به سوی گونه های تفته ام
می خوانم. هم اینک چشمان منتظرم نگران امدن دستان تواند ، زودتر
میهمان ما را به بالینمان بفرست، تا مبادا رسیدنش اشک ها گرمایشان
را از دست بدهند.
بیا محبوبم اخرین لبخندهایم را به تو هدیه می کنم.
بیا محبوبم اخرین نفس های گرمم را به پای تو می ریزم.به روی چشمان نگرانم گام بگذار که سالهاست بی قراری هایشان را پیشکش قدم های
تو کرده اند.
بیا محبوبم؛ اشک هایم بی قرار بوسه زدن بر دستان تواند. لبانم بی قرار
لمس لبخند های تواند. دستانم خلوت گرم دستان تو را می طلبند و جسم
سردم محبت اغوش تو را فریاد می زند. . .
بیا؛ زودتر بیا که زمستان بی تاب رسیدن است و دل بی قرار رفتن.
بیا؛ نگاه هایم کشته ی عشق نگاه های تواند.
بیا؛قبل از ان که خاکسترم را باد برباید.
بیا؛ نگذار که دلتنگ بمانم. نگذار که دلتنگ بمیرم. بیا. . . بیا محبوبم!

یعنی واسه من که میخوام درس بخونم خریت
اما اون بنده خدا رو چی کار کنم آخه اون دست از سر من بر نمی داره
دوستت دارم
حتي اگر قرار باشد
شبي بي چراغ، در حسرت يافتنت
تمام پس كوچه ها را
زير باران، قدم بزنم.
مرا فراموش مكن.

